ذبيح الله صفا

1019

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

من غلامِ هندوِ آن سروِ آزادم كه او * بر سمن بنوشت خطّى از پى تحرير ما بر سر زلفش گراى باد سَحر يا بى گذر * گو حذر كن زينهار از نالهء شبگير ما ما بسوز آتش دل عالَمى مىسوختيم * گرنه آب چشم ما مىبود دامنگير ما اى كه مىگويى مشو ديوانهء زلفش بگو * تا نجنباند نسيم صبحدم زنجير ما خدمتى لايق نمىآيد ز ما در حضرتت * واى بر ما گر نبخشايى تو بر تقصير ما گفته‌اى سلمان كه من خود را فدايش مىكنم * زودتر ، زنهار ، كآفاتست در تأخير ما * * نقشيست هر ساعت ز نو اين دور لعبت باز را * اى لعبت ساقى بيار آن جام جان‌پرداز را چون تلخ و شورى مىچشَم بارى ميى تا دركشم * آن جام نوش انجام را ، و آن تلخ شور آغاز را عُودى ، بر غم زاهدان بنواز يك ره عُود را * مطرب به روى شاهدان بركش دمى آواز را چنگست بازارى مگو راز نهفت دل به دو * دمساز عشّاقست نى در گوش او گو راز را اى روشنايىّ بصر چشم از تو دارم يك نظر * بىآنكه باشد ز آن خبر آن غمزهء غمّاز را با من كمند زلف تو ز اندازه بيرون مىبرَد * تابى نخواهد دادن آن زلف كمند انداز را ناز و جفاى دوستان حيف آيدم بر دشمنان * ايشان چه مىدانند قدر آن نعمت و آن ساز را پروانه پيش يار خود مىميرد و خوش مىكند * هل تا بميرد در قدم پروانهء جانباز را ترك هواى خود بگو سلمان رضاى او بجو * نتوان بگنجشكى رها كردن چنين شهباز را * * در مقام راست بينان كج‌نشينى سود نيست * راستى ما راستان را راست بينى سود نيست صدق باطن تا نباشد شاهد ظاهر ترا * گر به ظاهر خود چو صبح راستينى سود نيست گر تو با مائى بدل دورى نمىدارد زيان * ور دلت با ما نباشد همنشينى سود نيست گر چو مسند ظاهرت خوبست و باطن پر ز حشو * هيچت اندر منصبِ بالانشينى سود نيست سود مرد تاجر اندر اعتقاد پاك اوست * در متاع مصر و در ديباى چينى سود نيست مايهء هردو جهان خواهى كه گيرى در كنار * دامن از هردو جهان تا در نچينى سود نيست